رمان کافه https://romancafe.ir/wp-content/uploads/2011/05/icon1.png

دانلود رمان

https://romancafe.ir/wp-content/uploads/2019/02/00-1.gif
انجمن ناول کافه

دانلود رمان پاییز انفرادی

در این مطلب از رمان کافه ، رمان پاییز انفرادی را اماده کردیم.برای دانلود رمان پاییز انفرادی در ادامه مطلب با ما همراه باشید.

دانلود رمان پاییز انفرادی

دانلود رمان پاییز انفرادی

بخشی از رمان پاییز انفرادی :

لای در را آرام باز کرد تا سر و صدایش نگین را بیدار نکند. وقتی که کاملا از اتاق خارج شد نگاهی به صورت غرق در خواب نگین انداخت و لبخند ریزی زد. مثلا اکثر اوقات عمارت خلوت بود و صداهای آرامش بخشی از باغ به گوش می رسید. به سمت اتاق سورن رفت و صورت غرق در خوابش را بوسه باران کرد. موهایش را نوازش کرد و به نوک بینی اش که یخ زده بود لبخندی زد. باد کولر باعث شده بود نوک بینی اش یخ بزند پتو را تا روی گردن بالا کشید و به سمت پنجره دوست داشتی اش رفت. البته این پنجره روزی برایش خیلی دوست داشتنی بود ولی الان که دیگر خودش را از این بند رها کرده بود در حد یک خاطره بازی جذاب بود وگرنه تعلق خاطر خاصی نداشت.
شاید هم حکایت قلب و دلش حکایت از دل برود هر آن که از دیده برفت بود. یا شاید اگر روزی به چند ماه قبلش باز می گشت دوباره همان جریانات پر تلاطم برایش تکرار می شد.
چینی به بینی اش افتاد. دیگر دوست نداشت مثل چند ماه قبل شیفته باشد این شیفتگی یک طرفه حالا بعداز سرد شدن چندان زیبا به نظر نمی رسید.
نگاه عمیق تری به پنجره اتاق داریوش انداخت. گویی سالیان سال بود که این خانه متروکه شده بود و کسی در این خانه زندگی نمی کرد.
رویش را گرفت و به سمت سرویس رفت تا آبی به دست و صورتش بزند.
از دیشب که رسیده بود نوعی بی قراری در خودش حس می کرد. تا وقتی که شمال بود. خوب بود احساس رهایی داشت و مستقل بودن زیر زبانش مزه خوبی کرده بود ولی الان که بعد از چند ماه برگشته بود حس می کرد چقدر دلش برای این عمارت، در و دیوار و ادم هایش ..حتی حمیده و سید و آذر تنگ شده… آذر..خیلی وقت بود همدیگر را ندیده بود و این تعطیلات می توانست حسابی برایش جذاب و دوست داشتنی باشد.
البته اگر با خیال راحت به مقصودش می رسید.
وقتی بیرون آمد ناهید نگاه گرمی به او انداخت. انگار از سرو صدای آب فهمیده بود کسی در اتاق است.
_بیدار شدی؟
لبخند گرمی زد و سری تکان داد.
_کسی بیداره؟
_مامان افسانه و حاجی دارن صبحانه می خورن.
_پس من میرم پایین!

مطالب پیشنهادی :

دانلود رمان نیلوفر رقصان مرداب

دانلود رمان زندگی به وقت اقلیما

دانلود رمان ازدواج توتیا

ناهید سری تکان داد مشغول کارهای سورن شد.
با شوق خاصی پله ها را پایین رفت. دیشب هر دو را دیده بود ولی هنوز حس دلتنگی اش بر طرف نشده بود.
پیرزن و پیرمرد در خلوت نشسته بودند و صبحانه می خوردند. ضربه کوچکی به در زد تا آنها را متوجه ورودش کند و با لبخند گفت:
_من اومدم!
افسانه به آنی بلند شد و آغوشش را باز کرد.
_بیدار شدی عزیزم. بیا بغلم ببینم…
مثل بچه ای دو ساله خودش را در آغوش افسانه جا کرد و پیرزن تا توانست از صورت او بوسه گرفت. سپس جدا شد و به سمت حاج بابا که با چشم های خندان به او نگاه می کرد رفت.
موهای حاجی کاملا سفید سفید شده بود و به نظرش آمد از وقتی که رفته حاجی پیر تر شده…شاید هم این تصوری بود دوری در او به وجود اورد.
گونه حاجی را بوسید و حاجی هم متقابلا نوازشش کرد.
_چطوری دخترم؟
_خیلی دلم براتون تنگ شده بود.
_معلوم بود از سر زدنات!
لبخندی به گلایه حاجی زد و به شوخی گفت:
_می خواستم وقتی دکتر شدم برگردم.
افسانه میانداری کرد تا گلایه حاجی کمتر دیده شود.
_سخت نگیر حاجی بچم درسش سخته، باید بخونه…
و البته که حاجی هم بحث را ادامه دار نکرد.
_چایی بریزم برات؟
_حمیده کو؟ خودم میریزم!
حین بلند شدن صدای افسانه را شنید که گفت:
_یکم ناخوش بود.
برای خودش چای ریخت و کنار بقیه نشست. چایش را بو کشید و به پشتی تکیه داد.
_چقدر خوبههه…..دلم برای آرامش این خونه تنگ شده بود.
_خونه هم بدون تو سوت و کور بود عزیزم…

رمان پاییز انفرادی بصورت انلاین می باشد.

برای خواندن رمان پاییز انفرادی  در کانال زیر عضو شوید.

https://t.me/joinchat/AAAAAE0yUAHq8wUQyOHgLw

0/5 ( 0 بازدید )

برچسب ها:++++++++++

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

اینستاگرام ناول کافه به کانال تلگرام ناول کافه بپیوندید