رمان کافه https://romancafe.ir/wp-content/uploads/2011/05/icon1.png

دانلود رمان

https://romancafe.ir/wp-content/uploads/2019/02/00-1.gif
انجمن ناول کافه

دانلود رمان پیدای پنهان

در این پست از سایت رمان کافه ، رمان پیدای پنهان را اماده کردیم.برای دانلود رمان پیدای پنهان در ادامه مطلب با ما همراه باشید.

دانلود رمان پیدای پنهان

دانلود رمان پیدای پنهان

بخشی از رمان پیدای پنهان :

با ریموتی که از نفس گرفته بودم در رو باز کردم و وارد حیاط شدم
نفس و شایان تو حیاط روی تاب نشسته بودن
نفس تکیه داده بود به پشتی تاب و سرش رو به آسمون بود، موهای بلندش مثل آبشار از پشت تاب پایین ریخته بود و با انگشت تو آسمون ستاره ها رو نشون شایان میداد و با اشتیاق راجبشون حرف میزد!

شایان با علاقه و لبخندی محو خیره به دلبریای نفس تو افق سیر می کرد البته حق داشت دو روز بی اعتنایی نفس بدتر از قبل مجنونش کرده بود

انقدر تو حال خودشون بودن که حتی ورود من رو هم متوجه نشدن.

با قدم های آهسته بهشون نزدیک شدم و با صدای بلندی سلام کردم
شایان از جا پرید و نفس هین بلندی کشید و با غصب نگاهم کرد
نیشم خود به خود شل شد و حق به جانب مثل خودش گفتم:

فقط خواستم از غرق شدن نجاتتون بدم
و نگاه شیطنت باری به شایان کردم
که خیلی شیک برام چشم چرخوند و چیزی نگفت
خودم رو وسطشون روی تاب جا دادم و گفتم:

رمان های پیشنهادی :

دانلود رمان زاده ی خون

دانلود رمان دختری که من باشم

دانلود رمان ساری گلین

حالا راجب چی حرف میزدین که متوجه اومدن من نشدین؟

شایان با علاقه به نفس نگاه می کرد و گفت:
نفس داشت راجب ستاره ها حرف میزد

متعجب نگاهش کردم تا جایی که من میدونستم نفس از آسمون فقط ماه و خورشیدش رو میشناخت بر عکس نفس من که عاشق نجوم بود و ساعت ها میتونیست بدون پلک زدن به آسمون خیره بشه!

نگاه خیرم که طولانی شد نفس بلند شد و با گفتنه سردمه خواست بره تو خونه که دستش رو کشیدم و دوباده سر جا قبلش نشوندمش و کتم رو تنش کردم و گفتم:
الان گرم میشی، حالا بگو چی تو فکرته که انقدر برای گفتنش دو دلی!

نفس مکثی کرد و گفت:

ما چند وقته حسابدار شرکت رو اخراج کردیم و هر کی که برای استخدام اومده یجوری رد کردیم که کارا رو خودمون انجام بدیم درسته؟

سردرگم سری تکون دادیم که ادامه داد:
خب صدای هیئت مدیره در اومده و معاون مدیر مالی هم نمیتونه جای گزینش باشه و از اونجایی که ما به یه ادم مطمعن احتیاج داریم من فکر کردم که…

شایان: فکر کردی چی؟

نفس پوف کلافه ای کشید و با مکث جوری که انگار خودش از حرفی که میزنه مطمعن نیست گفت:

من فکر کردم میتونیم از هیراد کمک بگیریم!

ابروهام بالا پریدن و شایان اخم هاش تو هم گره خورد
این هیراد کی بود این وسط؟
چقدر اسمش آشنا بود برام.

این رمان بصورت آنلاین می باشد.

برای حمایت از نویسنده و خواندن این رمان در کانال زیر عضو شوید.

https://t.me/Peyda_pnhan

3.7/5 ( 3 بازدید )

برچسب ها:++++++++++++++++++++

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

اینستاگرام ناول کافه به کانال تلگرام ناول کافه بپیوندید