رمان کافه https://romancafe.ir/wp-content/uploads/2011/05/icon1.png

دانلود رمان

https://romancafe.ir/wp-content/uploads/2019/02/00-1.gif
انجمن ناول کافه

در این پست از سایت کافه رمان، رمان ماه پیشونی را آماده کردیم. برای دانلود رمان رمان ماه پیشونی در ادامه مطلب با ما همراه باشید.

 

دانلود رمان ماه پیشونی

دانلود رمان ماه پیشونی

 

رمان: ماه پیشونی

نویسنده: هستی اسکای

ژانر: عاشقانه، اجتماعی

 

 

خلاصه:

ایران ابطحی در گذشته قربانی تجاوز بوده. حالا ایران با تلاش خودش تونسته

به موقعیت اجتماعی بالایی دست پیدا کنه. به سختی گذشته تلخش و فراموش کنه. با ورود جاوید نواب به زندگیش دوباره جرات تکیه کردن به مردی و پیدا می کنه. جاوید نواب که مردی با اخلاق خاص خودش از گذشته تلخ ایران چیزی نمیدونه ولی اتفاق های باعث میشه گذشته ایران مخفی باقی نمونه.

 

 

قسمتی از متن:

با صدای بلند باز و بسته شدن در زانو هام خم شدن و روی زمین افتادم. مردم من رو ترک کرده بود.

بازی که راه انداخته بودم دیگه تموم شده بودم .

من باخته ام، سرم و روی کاشی های سرد گذاشتم .

حالا تا اخر دنیا وقت داشتمپ.

برای خودم و زندگی از دست رفتم اشک بریزم.

هومن:

_ کات عالی بود بچه ها ، همگی خسته نباشید.

با پشت دست اشک هام و پاک کردم .

سرم و چرخوندم و به هومن که پشت مانیتور نشسته بود نگاهی انداختم.

لبخند دندون نمایی بهم زد و لبخندش و با لبخند جواب دادم. هومن: ایران جان چند نمایه بسته باید ازت بگیریم

بعدش می تونی بری.

باشه مشکلی نیست.

***

عطسه ای کردم و با دستمال بینیم و پاک کردم. حساسیت فصلی بلای جونم شده بود. داخل آینه به خودم نگاه انداختم

نوک بینیم قرمز شده بود. به قول هومن مثل دختر بچه ها مدام آب بینیم آویزون بود. بازم شده

بودم دختر دماغوی هومن ، به خاطر تفکراتم لبخندی روی لبم نشست.

شالم و روی سرم مرتب کردم. در اتاق باز شد. سرم و روی شونه ام کج کردم به پشت سرم نگاهی انداختم.

الیکا داخل شد با دیدن من مردد ایستاد. با لبخند گفتم:

من کارم تموم شده میتونی از رختکن استفاده کنی.

جوابم شد چشم غره ی که نثارم کرد. هنوز که هنوز نمی دونستم این زن چه پدر کشتگی با من داشت .

کیف و برداشم و زیر لب خداحافظی کردم و از اتاق خارج شدم.

همیشه سعی می کردم از حواشی دور اطرافم دوری کنم. ولی سر این پروژه با اینکه هومن هم حضور داشت خیلی اذیت شدم.

رفتار توهین امیز الیکا یک طرف، پچ پچ های عوامل صحنه که همگی با هم اعتقاد داشتند من با پارتی نقش گرفته بودم طرفی دیگه ،

از همه بدتر نگاه عجیب میثم بود که از همه بیشتر آزارم می داد.

کنار نیمکت چوبی که گوشه حیاط زیر درخت قرار داشت ایستاده بودم و با سر جواب خداحافظی عوامل صحنه رو می دادم.

منتظرهومن ایستاده بودم. گردن کشیدم تا پیداش کنم.

طبق معمول جماعت نسوان دوره اش کرده بودن .

قد و بالای هومن و از نظرم گذروندم. کارگردان خوشتپمون این روزها به خاطر موفقیت های چشمگیرش زیادی جلو توجه می کرد.

هر چند هومن با پوزخند می گفت: “این توجه ها فقط به خاطره ثروت باد اورده ی بود که تازگی ها به ارث برده بود .”

 

مطالب پیشنهادی:

دانلود رمان ستاره پنهان

دانلود رمان همدم

دانلود رمان میرغضب مهربون

5/5 ( 2 بازدید )

برچسب ها:+++++++++++++++++++++++++

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

اینستاگرام ناول کافه به کانال تلگرام ناول کافه بپیوندید