رمان کافه https://romancafe.ir/wp-content/uploads/2011/05/icon1.png

دانلود رمان

https://romancafe.ir/wp-content/uploads/2019/02/00-1.gif
انجمن ناول کافه

در این پست از سایت کافه رمان، رمان پرسه در شب  را آماده کردیم. برای دانلود رمان  پرسه در شب در ادامه مطلب با ما همراه باشید.

 

دانلود رمان قمار سرنوشت

دانلود رمان قمار سرنوشت

 

 

نام رمان: قمار سرنوشت

نویسندگان: coral & makhmal.65

ژانر: عاشقانه، همخونه‌ای

تعداد صفحات: ۳۵۰ صفحه

خلاصه:

داستان روایتگر زندگی دختری به اسم سوگل که تو یه قمار خونه که متعلق نامادریشه کار میکنه… مشکلاتی این وسط گریبان این دختر تنها رو میگیره و سرنوشت راهی رو جلوش میذاره که…

قسمتی از متن:

داغونم تموم بدنم درد می کنه … لعنتی چه دست سنگینی هم داره …

این راهم انگار کش اومده چرا نمی رسم … نمی دونم امروز بارهام

سنگین تره یا از کتک هایی که خوردم انقدر ضعیف شدم … بابا این

همون راهیه که هفته ای ۲ بار میری و میای … دلم لک زده واسه یک

روز استراحت یک روز که فقط خودم باشم و هیچ کس نباشه تا دم به

دقیقه بهم دستور بده و فحش و ناسزا بارم کنه

آه الان چه وقت بارون اومدن بود چقدرم شدیده … لعنتی یادم رفت چتر

بیارم حالا باید تا خونه موش آب کشیده بشم تازه چه فرقی می کنه اگه

چترم داشتم با کدوم دست من که هر دو دستم پر … کاش مامان زنده

بود اگه بود نمیذاشت این بشه حال و روزم که بشم کلفت بی جیره و

مواجب خانم و فاسقای بدتر از خودش

نمی خوام مثل این دخترای زر زرو به نظر برسم اما این بغض لعنتی

رو چی کار کنم که از دیشب قلمبه شده تو گلوم و هیچ جور هم پایین

نمی ره اگه دیشب گریه نکردم و هر جور فحش و ناسزایی رو تحمل

کردم که اون دو تا خوشحال نشن ولی الان که کسی نیست تازه با این

بارون شدید اصلا هیچ کس نمی فهمه پس چرا دارم بازم این بغضو

فرو می برم … چشام پر آب شده و اصلا دیگه جلومو نمی بینم …

دیگه چیزی به اینکه به اون خونه ی عذاب برسم نمونده.. جایی که

باید حق من میبود و اون لعنتی با نقشه هاش اونو به دست آورد.. از

صدای بوقی شدید به خودم میام انقدر هول کردم که پام می ره توی

چاله ی آب می خورم زمین…حالا چی کار کنم همشون ریخت زمین

خدایا چه جوری جمعشون کنم…تازه حواسم میاد سر جاش انقدر تو

فکر و خیال بودم که اصلا نفهمیدم کی رسیدم به خیابون… زانوم خیلی

درد میکنه انقدر که گریم تشدید میشه…همون طور که زانو زدم, به

ماشین آخرین مدلی که فقط در چند قدمی ام ترمز کرده سر سری یه

نگاهی می کنم … تند تند دارم وسایلمو می ریزم توی ساکم الانه که

دادش بره هوا … سریع بلند می شم بر می گردم طرفه راننده تا ازش

تشکر کنم که تا همین جام واسم منتظر مونده و بد و بیراه نثارم نکرده

… اما انگار خشکم می زنه حتی نمی تونم دهنمو باز کنم چه برسه به

تشکر … چه نگاه سرد و خشنی یه چیزی تو نگاش بود که انگار تا

اعماق وجودمو لرزوند ترس برم داشت…نمی دونم چه قدر گذشت که

با بوق ماشین های عقبی به خودم اومدم فقط تونستم پاهامو تکون بدم

و با عجله از اون جا دور بشم اما تا آخرین لحظه اون دو جفت چشم

سرد و خشنی که به من نگاه میکرد تو ذهنم مونده بود…

 

3/5 ( 3 بازدید )

برچسب ها:+++++++++++++++++++++++

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

اینستاگرام ناول کافه به کانال تلگرام ناول کافه بپیوندید