رمان کافه https://romancafe.ir/wp-content/uploads/2011/05/icon1.png

دانلود رمان

https://romancafe.ir/wp-content/uploads/2019/02/00-1.gif
انجمن ناول کافه

در این پست از سایت کافه رمان، رمان شهربازی را آماده کردیم. برای دانلود رمان شهربازی در ادامه مطلب با ما همراه باشید.

دانلود رمان شهربازی از allium

دانلود رمان شهربازی از allium

نام رمان: شهربازی

نویسنده: allium

ژانر: عاشقانه، غمگین

 

خلاصه ای از داستان رمان:

این دنیا مثله شهربازی میمونه یه عده وارد بازی میشن و
یه عده بازی ها رو هدایت میکنن یه عده هم بازی های جدید طراحی میکنن،
این میون یه عده بازی می خورن و حالشون بد میشه و یه عده سرخوش از
هیجانات کاذبی که بهشون دست داده بلند بلند می خندن و حتی به اونهایی که بد حالن نگاه هم نمی کنن.
دختر قصه ی ما تو این شهربازی بازیچه ی دست مردان مهم و عزیز زندگیش میشه و
تو همین بازی ها کم کم بزرگ میشه…

قسمتی از متن:

_بس کن مریم تا کی می خوای تو سرم بکوبی آخه چه جوری بگم که باور کنی به چه زبونی بگم غلط کردم بفهم مریم بفهم که من عاشقت بودم و هستم،
من احمق ترسیده بودم خیر سرم اون کارم به خاطر علاقه ی زیادم کردم چرا قبول …
صدای جیغ مامان مانع شد تا بابا نتونه ادامه ی حرفش و بزنه
_ بسه دروغ نگو کدوم علاقه اگه دوسم داشتی،
اگه فقط یه ذره به منم فکر کرده بودی این کارو باهام نمی کردی، یه بچه رو این وسط بازیچه قرار نمی دادی،

بچت نمی شد وسیله تا به هدفت برسی.

بچم چه گناهی کرده که من نمی تونم درست باهاش برخورد کنم، که هر وقت می بینمش یادم میاد شوهرم چه کرده با من.

بد کردی حمید، نمی تونم فراموش کنم، خسته شدم…
برای این که ادامه ی این دعوای هر روزه را نشنوم به سمت پشت بام رفتم؛
دیگر حالم از این دعوا به هم می خورد. خسته ام از این بغض در گلو که انگار با من متولد شده.

از قایم شدن به اندازه ی تمام عمرم خسته ام.
این خانه را دوست دارم یک خانه ی بزرگ که جا زیاد دارد برای وقتهایی که
نباید در چشم باشی، وقتهایی که نباید دیده شوی. با دور شدن از آنها صدایشان
دیگر به گوشم نمی رسید اما چه فایده وقتی که حرفهایشان، دلیل دعواهایشان،روی روحم حکاکی شده.

خیلی سخت است اسمت میان دعوای هر روزه ی پدر و مادرت باشد؛
اما سخت تر از آن این که خیلی های دیگر هم این دعوا را دیده و شنیده باشند.
درد دارد که برای پدرت وسیله بوده باشی و برای مادرت نا خواسته و مانع پیشرفت…
یک ساعتی بود که روی پشت بام بودم. قصد کردم بروم به اتاقم احتمال می دادم که
دیگر دعوایشان تموم شده باشد. حدسم درست بود دیگر خبری از دعوا نبود.
پدرم رفته بود شرکت و مادر هم داشت آماده می شد که با دیدن من کلی غم آمد
در نگاهش غمی از جنس دلسوزی مادرانه انگار تازه متوجه حضور من شده بود.
به رویش لبخند زدم حرفی برای گفتن نداشتم همین که می دانستم او
ته قلبش مرا دوست دارد برایم کافی بود، انتظار روابط گرم مادر و دختری نداشتم،
خواستم بروم داخل اتاقم که صدایم زد:
_ آرام
به سمتش برگشتم
_ بله
_ دارم میرم خونه ی دایی محسن می خوای تو هم بیای؟

مطالب پیشنهادی

دانلود رمان دلبر کوچک از زهرا پورخانی

دانلود رمان بیمارستان عاشقی

دانلود رمان اسطوره

 

5/5 ( 1 بازدید )

برچسب ها:++++++++++++++++++

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

اینستاگرام ناول کافه به کانال تلگرام ناول کافه بپیوندید