رمان کافه https://romancafe.ir/wp-content/uploads/2011/05/icon1.png

دانلود رمان

https://romancafe.ir/wp-content/uploads/2019/02/00-1.gif
انجمن ناول کافه

دانلود رمان خان هوس باز

در این پست از سایت رمان کافه ، رمان خان هوس باز را آماده کردیم.برای دانلود رمان خان هوس بازدر ادامه مطلب با ما همراه باشید.

دانلود رمان خان هوس باز

دانلود رمان خان هوس باز

پارت اول رمان خان هوس باز :

گوشه ی اتاق کز کرده بودم.
مامان، مدام اشک می ریخت و توی سرش می زد.
این دیگه چه مصیبتی بود؟ خانواده ی کوچیک ما چطور می تونست این بدبختی بزرگ رو تحمل کنه؟
گلنار، رو بهم کرد و همونطور که چونه اش از بغض می لرزید گفت:

-آبجی جان، حالا چی میشه؟
حتی اون هم متوجه شده بود که قراره یه اتاق بد برامون بیوفته.
چه می دونم؛ شاید افراخان، به خاطر اینکه محصولات امسالش آتیش گرفته بود، به سلابه می کشیدمون.
یا شاید…
تقصیر بابا که نبود! بود؟

از جام بلند شدم و از خونه بیرون رفتم. تحمل فضای سنگین خونه خیلی برام سخت بود.
کاش هیچ وقت رعیت نبودیم، یا حداقل سر زمین های افراخان کار نمی کردیم.
همونطور که راه می رفتم، پاهام رو محکم روی زمین می کوبیدم و بی توجه به گل هایی که به دامنم می پاشید بلند بلند با خودم حرف می زدم:

رمان های پیشنهادی :

دانلود رمان خلافکار من

دانلود رمان ماهروی من

دانلود رمان نفس به نفس

دانلود رمان استاد و دانشجوی‌شیطون

-افراخان، افراخان. مرتیکه ی نمک به حروم. خدا خوب تو رو دید بچه بهت نداد. به خاطر ۷۰ کیسه برنج شب و روز ما رو یکی کردی. حالا انگار خودمون از قصد زحمت یک سالمون رو تو آتیش سوزوندیم.
از دور که نگاهم به افراخان و آدماش افتاد، چشم هام درشت شد.
قدمی به عقب برداشتم و زیر لب بسم الله ی گفتم. سر جام میخکوب شده بودم.
به طرفم قدم برداشت و توی چند قدمیم ایستاد، نگاهی به سر تا پام انداخت و گفت:
– تو دختر رحیم نیستی؟

اخمی بین دو ابروم نشست:
-حاج رحیم.
ابروهاش رو بالا انداخت و سری تکون داد و بعد، زیر لب حرفم رو تکرار کرد.

دانلود رمان خان هوس باز

رو به احمد، یار غار همیشگیش گفت:
-این کدوم دختر رحیمه؟

باز گفت رحیم! دلم می خواست جیغ بکشم و بگم بابای خودت رو هم همین طور صدا می کنی؟ اما می ترسیدم، از اینکه مبادا برای باباجان بدتر بشه.
احمد نگاهی به سر تا پام انداخت و گفت:
-دختر بزرگش، نازگل.
توی حرفش پریدم:
-گلناز.

سری تکون داد و دیگه حرفی نزد؛ از کنارم که رد شدن، دست و پاهام شروع به لرزیدن کرد.
دلم نمی خواست به خونه برگردم تا شاهد این باشم چطور پدر و مادرم رو تحقیر میکنه.
بنابراین، به طرف جنگل دویدم.
با اینکه نم نم بارون می زد، اما هوا اصلا سرد نبود. نگاهم رو دور و اطرافم چرخوندم و وقتی مطمئن شدم کسی نیست، روسریم رو از سرم برداشتم و لی لی کنان، شروع به آواز خوندن کردم:

3.8/5 ( 11 بازدید )

برچسب ها:+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

اینستاگرام ناول کافه به کانال تلگرام ناول کافه بپیوندید