رمان کافه https://romancafe.ir/wp-content/uploads/2011/05/icon1.png

دانلود رمان

https://romancafe.ir/wp-content/uploads/2019/02/00-1.gif
انجمن ناول کافه

در این پست از سایت کافه رمان، رمان حقیقت رمانتیک قتل (جلد سوم رمان هیچکسان)  را آماده کردیم. برای دانلود رمان  دانشگاه دیوونه هاحقیقت رمانتیک قتل در ادامه مطلب با ما همراه باشید.

 

دانلود رمان حقیقت رمانتیک قتل

دانلود رمان حقیقت رمانتیک قتل

نام رمان: حقیقت رمانتیک قتل (جلد سوم رمان هیچکسان)

نویسنده: Sober

ژانر: ترسناک

 

 

 خلاصه:

این رمان داستان زندگی یه پسر به اسم بهـــراد هست که بعد از مدتی متوجه حضور نیروهای منفی در اطرافش میشه. بعد از مدتی به پیشنهاد اطرافیانش به یه نفر که مشهوره با جن ها در ارتباطه مراجعه می کنه و متوجه میشه گروهی از جن های یهودی در صدد آسیب رسوندن به اون هستن و

 

قسمتی از متن:

ساعت هشت و نیم بود و من هنوز به دفتر نر سیده بودم. شانس اوردم خیابون

ها خلوت بودن وگرنه با اون سرررعتی که من می رفتم احتمالا ده بیسررت نفرو

کتلت می کردم.با سرعت پیچیدم توی کوچه و جلوی دفتر نگه دا شتم.جلوی

در خبری از سررورن نبود.شررماره شررو گرفتم و بعد از سرره چهار تا بوق جواب

داد

بیا پایین من جلوی در ام.

با نگرانی گفت : ببینیه مشکلی پیش اومده.پنج دقیقه صبر کنی میام.

چه مشکلی؟می خوای بیام بالا؟

سورن نه خودم حلش می کنم،الان یه ذره آب بهش می زنم درست میشه.

به چی آب می زنی؟!!

سورن به موهام.همونجا باش اومدم.

با اعصاب خردی نفس عمیقی کشیدم و ماشینو خاموش کردم.فک کنم نصف

عمر من سر قر و فر سورن به باد رفت! مخصوصا با این مدل موهای جدیدش

دیگه کامل آسفالتم کرده.

بوی گند ما شین هم بدتر دا شت اعصابمو به هم می ریخت.با اینکه بی شتر از

یه ماه بود که گرفته بودمش اما هنوز هم داخلش بوی پلاسررتیک و بنزین و

خلاصه بوی گند میداد.هر چقدر هم درهاشو باز گذاشتم بوش نپرید.خواستم

از ماشین پیاده شم اما هوا خیلی سرد بود.احساس کردم تحمل بوی ماشین از

سرررما راحت تره.آسررمون هم حسررابی گرفته و ابری بود.کم کم باید خودمونو

برای برف آماده می کردیم.

پنج دقیقه که گذ شت بلاخره سورن با پرونده ها اومد.همین که ن ش ست توی

ماشررین پرونده ها رو گرفت رو به من تا بگیرمشررون.منم همینجوری خنثی

داشررتم بهش نگاه می کردم تا بلکم از رو بره، اونم با بی خیالی پرونده ها رو

پرت کرد روی صندلی عقب و گفت : چرا مثه قاتل ها به من نگاه می کنی؟

خودت چی فکر می کنی؟

سورن من هیچ فکری نمی کنم، راه بیفت.

استارت زدم و حرکت کردم

کاملا مشخصه!…فقط من موندم تو چرا از قضیه معظمی عبرت نمی گیری!

مطالب پیشنهادی:

دانلود رمان جانان عشق

دانلود جلد دوم رمان هیچکسان

دانلود جلد دوم رمان هیچکسان

0/5 ( 0 بازدید )

برچسب ها:++++++++++++++++++++++++

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

اینستاگرام ناول کافه به کانال تلگرام ناول کافه بپیوندید