رمان کافه https://romancafe.ir/wp-content/uploads/2011/05/icon1.png

دانلود رمان

https://romancafe.ir/wp-content/uploads/2019/02/00-1.gif
انجمن ناول کافه

در این پست از سایت کافه رمان، رمان جان و شوکران را آماده کردیم. برای دانلود رمان رمان جان و شوکران در ادامه مطلب با ما همراه باشید.

دانلود رمان جان و شوکران

دانلود رمان جان و شوکران

نام رمان: جان و شوکران

نویسنده: بهاره حسنی

ژانر: عاشقانه، اجتماعی

خلاصه:

 

سونا پیرزاد که دانشجوی هتل داری در قشم است، شبانه و با تلفنی که به او می شود به تهران بر می گردد. جایی که برای او آبستن حوادثی است که این داستان را شکل خواهد داد. داستانی درباره زخم ها و مرهم ها، کینه ها و بخشش ها، درد ها و درمانها
شوکران گیاهی است سمی. بیخ و ریشه آن سمی است. ولی در عین حال، برای تسکین دردهای سرطانی دارویست مفید.
هم درد و هم درمان. هم زخم و هم مرهم. هم نیش و هم نوش. هم مرگ و هم جان.
و این چیزی است که گاهی ما آدم ها به آن دچار هستیم. زخم می زنیم، درد تولید می کنیم، می شکانیم و می کشیم. ولی در عین حال مرهم هستیم، هم دردیم، ترمیم می کنیم و جان می دهیم.

 

قسمتی از متن:

 

از همان روزي که دست حضرت قابيل گشت آلوده به خون حضرت هابيل
از همان روزي که فرزندان آدم زهر تلخ دشمني در خونشان جوشيد
آدميت مرده بود گر چه آدم زنده بود
از همان روزي که يوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزي که با شالق خون ديوار چين را ساختند
آدميت مرده بود
بعد دنيا هي پر از آدم شد و اين آسياب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
اي دريغ
آدميت برنگشت
بوي تند گاز پرتقال در کالس پيچيد و متعاقب آن صداي يکي از پسرها بلند شد.
_
استاد بوي پرتقال مياد. يکي داره تک خوري مي کنه.
کالس را خنده منفجر کرد. سليماني بي نوا هاج و واج خواندن شعر را قطع کرد. درحاليکه هنوز در حس و حال و هواي شعر گير
کرده بود با حالتي گيج به آن جمع خندان نگاه کرد. همين باعث شد که خنده ي بچه ها بيشتر شود. اين بار حتي خود استاد هم خنده
اش گرفته بود. در حاليکه دستش را جلوي دهانش گرفته بود با ته خودکارش روي ميز ضربه مي زد تا بچه ها را وادار به سکوت کند.
_
بچه ها خواهش مي کنم ساکت باشيد.
از چرت درآمده، کمي روي صندلي جابه جا شدم. اين پسرک لوده، جاويدپور حق داشت. تمام کالس را بوي پرتقال گرفته بود. آن
چنان شديد بود مثل اينکه کنار دست من پوست گرفته شده بود. نگاهي به نياز کردم. کيف بزرگش را روي صندلي گذاشته بود و
پشت آن پرتقال را پوست گرفته بود. يکي از پرهايش هم در دهانش بود و همان طور مانده بود.

از همان روزي که دست حضرت قابيل گشت آلوده به خون حضرت هابيل
از همان روزي که فرزندان آدم زهر تلخ دشمني در خونشان جوشيد
آدميت مرده بود گر چه آدم زنده بود
از همان روزي که يوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزي که با شالق خون ديوار چين را ساختند
آدميت مرده بود
بعد دنيا هي پر از آدم شد و اين آسياب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
اي دريغ
آدميت برنگشت
بوي تند گاز پرتقال در کالس پيچيد و متعاقب آن صداي يکي از پسرها بلند شد.
_
استاد بوي پرتقال مياد. يکي داره تک خوري مي کنه.
کالس را خنده منفجر کرد. سليماني بي نوا هاج و واج خواندن شعر را قطع کرد. درحاليکه هنوز در حس و حال و هواي شعر گير
کرده بود با حالتي گيج به آن جمع خندان نگاه کرد. همين باعث شد که خنده ي بچه ها بيشتر شود. اين بار حتي خود استاد هم خنده
اش گرفته بود. در حاليکه دستش را جلوي دهانش گرفته بود با ته خودکارش روي ميز ضربه مي زد تا بچه ها را وادار به سکوت کند.
_
بچه ها خواهش مي کنم ساکت باشيد.
از چرت درآمده، کمي روي صندلي جابه جا شدم. اين پسرک لوده، جاويدپور حق داشت. تمام کالس را بوي پرتقال گرفته بود. آن
چنان شديد بود مثل اينکه کنار دست من پوست گرفته شده بود. نگاهي به نياز کردم. کيف بزرگش را روي صندلي گذاشته بود و
پشت آن پرتقال را پوست گرفته بود. يکي از پرهايش هم در دهانش بود و همان طور مانده بود.

 

 

مطالب پیشنهادی:

دانلود رمان آقا و خانوم هیچکس

دانلود رمان شرعی ولی غیر قانونی

دانلود رمان پاییز انفرادی

 

5/5 ( 2 بازدید )

برچسب ها:+++++++++++++++++++++++++

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

اینستاگرام ناول کافه به کانال تلگرام ناول کافه بپیوندید