رمان کافه https://romancafe.ir/wp-content/uploads/2011/05/icon1.png

دانلود رمان

دانلود رمان اشتباه داغ

در این مطلب از رمان کافه رمان اشتباه داغ را آماده کردیم.برای دانلود رمان اشتباه داغ به ادامه مطلب مراجعه کنید.

دانلود رمان اشتباه داغ

دانلود رمان اشتباه داغ

بخشی از رمان اشتباه داغ :

دم در خونه از هم جدا شدیم

اون رفت تا خونه دوش بگیره و بره مهمونی دوستای مشترکمون

من بدبختم رفتم سمت خونه تا دوش بگیرم و حاضر بشم برم دست بوسی قوم اجوج مجوج.

با خستگی زیاد کیفمو پرت کردم روی کاناپه

از همون جا شروع کردم به دراوردن لباسام

همشونو برداشتم جمع کردم ریختم توی سبد تا بعدا ماشین لباسشویی روشن کنم.

رفتم توی حموم و سریع خودمو شستم اومدم بیرون.

دست بهرام درد نکنه روی شونه‌ی راستم یه دایره بزرگ از رد گازش مونده بود.

و این رد گازو اگه قوم عجوج مجوج می دیدن همونجا جلو بابابزرگم سرمو بیخ تا بیخ می بریدن و گوشت بدنمو قربونی می کردن و میدادن به همسایه ها!

برای همین محض احتیاط بی خیال تیشرت و تاپ شدم یه بلیز یقه اسکی
با شلوار تنگ مشکی پوشیدم.

ارایش زیاد نکردم.

چرا؟!!!

چون پدر بزرگ جون خوشش نمیومد ده من بمالی به صورتت.

تعارفم نداشت بنده خدا همونجا با عصاش به صورتت اشاره می کرد.

پسر بزرگشم که همیشه‌ی خدا کنارش نشسته بود عین قاشق نشسته می پرید وسط و می گفت تینا پدر میگه برو صورتتو بشور.

حتی با فکر به این حرف ترجیحا هیچی نمالیدم و بعد از پوشیدن مانتوی بلند و شال که کیپ صورتم بسته شده بود، از خونه زدم بیرون.

سوار ماشین شدم

خدا بیامرز بابا و مامانم اگه میدونستن پدربزرگم و داییم قرار انقدر اذیتم کنن هیچوقت تنهام نمیزاشتن.

تنها کسی که توی این دنیا واسم مونده بود یه خواهر بود که قد تموم دنیا دوسش داشتم

شوهرشم انصافا با تموم این قوم عجوج مجوج فرق داشت.

و تنها دلخوشی و پشتوانم خواهرم نینا بود.

صدای ضبط ماشینو زیاد کردم.

درست پنج سال پیش وقتی بزرگ تر شدم و پسر داییم به سن بلوغ رسید به پیشنهاد دایی کوچیکم که خدا خیرش بده یه خونه دیگه واسم گرفتن.

بهتر بگم منو تبعید کردن تا مبادا سوگولیشون به گناه بیافته.

درست بود از خواهرم جدا می شدم اما می ارزید به جنگ و دعوای هر روزه با این خانواده.

مقابل خونه ایستادم یه بوق زدم

بعد از باز شدن در با ماشین رفتم توی پارکینگ.

با دیدن ماشینا فهمیدم بعلهههه جمع همه جمعه.

از ماشین پیاده شدم ورفتم توی خونه

به محض ورودم زن داییم که جلوی در نشسته بود داد زد:

_به به تینا خانومم اومد.

چپ چپ نگاش کردم

هنوز نیومده بودم شروع کرد

می فهمیدم سوزش بخاطر چیه.

انتظار داشت بابابزرگ به جای من واسه پسر عزیزش خونه مجردی بگیره.

 

رمان های پیشنهادی :

برچسب ها:++++++++

بازخورد و سوالات(یک دیدگاه)

  1. Miss گفت:

    ادامه مطلب دقیقا کجاس!!!!؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *