رمان کافه https://romancafe.ir/wp-content/uploads/2011/05/icon1.png

دانلود رمان

https://romancafe.ir/wp-content/uploads/2019/02/00-1.gif
انجمن ناول کافه

رمان هوای تو نیلا

 

در این پست از سایت رمان کافه، رمان زیبای رمان هوای تو به قلم نیلا را برای شما عزیزان مهیا کردیم. برای دانلود این رمان در فرمت های مختلف به ادامه مطلب مراجعه کنید.

دانلود رمان هوای تو

دانلود رمان هوای تو

 

نام رمان: هوای تو

نویسنده: نیلا

ژانر: عاشقانه

صفحات: ۴۹۹

 

خلاصه:

بگذار آن باشم که با تو در کوهسار گام برمی‌دارد. بگذار آن باشم که با تو در گلزار گل می‌چیند، بگذار کسی باشم که احساس درون با او می‌گویی، بگذار کسی باشم که بی‌دغدغه با او سخن می‌گویی، بگذار کسی باشم که در غم سوی او می‌آیی، بگذار کسی باشم که در شادی با او می‌خندی، بگذار کسی باشم که به او عشق می‌ورزی…

 

بخشی از متن:

با احساس درماندگی به آرامی بر روی صندلی نشستم و از پنجره به بیرون خیره شدم.

ساعتی بود که همه چیز تمام شده بود و دیگر توانی در من نمانده بود، نفسم رو با حسرت بیرون دادم و پکلهایم را روی هم گذاشتم تا که از سوزشان کمی کاسته شود . اما حضور بی موقع پارسا .

ان هم بدون در زدن و وارد شدن به حریم شخصیم، این ارامش به ظاهر کوتاه را از من ربود و آزرده ام کرد ،

-حاجی میگه بیا پایین

هنوز نگاهم به بیرون و نیمکت زیر درخت بود، .می توانستم حضورش را در دو سه قدمیم حس کنم

– بهش گفتم شاید حال مساعدی نداشته باشی ولی گفت باید باهات حرف بزنه لبهایم را فشردم و گفتم:

– الان میام

– منتظرت باشم . یا میای ؟

سعی کردم ارام باشم و خوددار – یه ابی به صووورتم بزنم میام . شووما هم برید پایین، لازم نیسووت منتظر من بمونید

– به عصمت بگم یه چیزی برات بیاره بخوری یکم جون بگیری؟

– نه . گفتم که ، شما تشریف ببرید من خودم میام و مصرانه به نیمکت خیره شدم . با صدای بسته شدن در . چ

شمهایم را روی هم گذشووتم و مانع از ریختن اشووکانم شووودم . چند دقیقه ای از رفتنش می گذشت ، به در اتاق نگاهی انداختم و از جایم بلند شدم و به سمت سرویس بهداشتی رفتم .

تمام چیز این خانه به ظاهر مدرن و با کلاس بود اما نمی دانم چرا ادمانش این گونه نبودن . ذهنم حول و هوش حرف هایی بود که حاجی می خواست بزند،

شوویر اب رو باز کردم و مشووتی اب به صووورت رن و رو رفته ام پاشوویدم و به تصویر خودم در اینه خیره شدم ، مژه های بلند و تاب دارم مزین به قطرات اب شده بودن و انها رو تیره تر نشان می دادن .

چشمان درشت و صورتی سفید با لبها و دماغی میزان . دستانم را به لبه های روشووویی تکیه دادم و سوورم را پایین گرفتم . راسووتش از حاجی می ترسیدم .

از این خانه و ادمهایش هم نیز می ترسیدم ظرف این چند روز به قدری تکیده و لاغر شده بودم که خودم هم نمی توانستم خودم رو بشووناسووم .

چند باری هم کارم به بیمارسووتان و زیر سوورم خوابیدن کشیده شده بود .

شیر اب را بستم و حوله و برداشتم و وارد اتاق شدم ، در حال خشک کردن صورتم، نگاهم به تحت دو نفره مقابلم ، افتاد .

بغض کردم ، سوورم رو چرخاندم اما با جای خالی قاب ها مواجه شوودم، دلم گرفت به سمت میز ی که مخصوص نقشه کشی بود رفتم، دست دراز کردم و با نوک انگشت روی اخرین خطوط کشیده شده ، . دست کشیدم ، چشمام…

 

 

پیشنهادات دیگر رمان کافه:

دانلود رمان پل های شکسته

دانلود رمان همین که کنارت نفس میکشم

دانلود رمان اگه می تونی عاشقم کن

دانلود رمان پارسا از منیره مهریزی مقدم

دانلود رمان من برمیگردم از سمیه ف.ح

 

0/5 ( 0 بازدید )

برچسب ها:+++++++++++++++++++++++++++++

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

اینستاگرام ناول کافه به کانال تلگرام ناول کافه بپیوندید