رمان کافه https://romancafe.ir/wp-content/uploads/2011/05/icon1.png

دانلود رمان

https://romancafe.ir/wp-content/uploads/2019/02/00-1.gif
انجمن ناول کافه

دانلود رمان عشق بی رحم به قلم رز آبی

در این مطلب از رمان کافه ، رمان عشق بی رحم را اماده کردیم.برای دانلود رمان عشق بی رحم به قلم رز آبی در ادامه مطلب با ما همراه باشید.

دانلود رمان عشق بی رحم به قلم رز آبی

دانلود رمان عشق بی رحم به قلم رز آبی

پارتی از رمان عشق بی رحم:

با خنده نگاش میکنم:

– بی احساس…من مثلا رفیقتما!

سکوت میکنه… وارد حیاط که میشیم میگم:

– جواب سوال مو نمیدی؟

– زن داشتم!

مات و مبهوت میمونم… شوکه می ایستم و رفتنش و نگاه میکنم… به پله ها که میرسه برمی گرده:

– بیا برو … خشک شدی چرا؟

جلو میرم:

– تو…تو واقعا زن داشتی؟الان کجاست؟

عصبی میگه:

– سر قبر من… !

– بداخلاق!

وارد خونه میشیم… عمو فریدون جلو میاد:

– اخه از دست این شل مغزم ادم ناراحت میشه!

ارشام نگاش میکنه:

– دایی خجالت زدم میکنی با این همه محبت!

عمو میخنده و دستمو میکشه… روی مبل میشینم… خودش سمت اشپزخونه میره… سرم اون قدر درد داره و اون قدر خستم که کافیه چشمامو ببندم.. خوابم میبره… عمو فریدون پنبه و بتادین و سمت ارشام میگیره:

– پاشو زخمش و چسب بزن تا من یه چیزی حاضر کنم بخورید!

ارشام نچ کلافه ای میگه و بلند میشه… و من هنوز گیج حرفشم… اصلا بهش نمیاد ازدواج کرده باشه… کنارم میشینه و پنبه رو یکم بتادین میزنه

– بزن کنار موهاتو!

موهامو کنار میزنم… پنبه رو روی زخمم میکشه..از درد آخی میگم و خیره ی چشماش میمونم… چسب و روی زخمم میزنه… اروم میگم:

– ممنون!

– از این کارا واسه زنمم نکردم من!

گیج نگاش میکنم… لحنش ته دلم و خالی میکنه… میخواد بلندشه که بازوش و میگیرم:

– چرا؟

با اخم میگه:

– چی چرا؟

رمان های پیشنهادی :

دانلود رمان رقص تقدیر

دانلود رمان نفس های بی هدف

دانلود رمان لعنتی ترین حوالی

دانلود رمان عشق آلوچه ای

دانلود رمان خاطرات تاخته

– با اونم این قدر سرد و تلخ و بداخلاق بودی؟

– چه اصراری داری از من بدونی؟

میخندم؛

– خودت ادمو کنجکاو میکنی خب… نمیشه بگی؟

سیگار و فندک شو از جیبش بیرون میکشه… سیگارشو روشن میکنه و میگه؛

– چی بگم؟

– تو هم جدا شدی ازش؟

پک عمیقی به سیگارش میزنه و میگه:

– اره!

– توافقی؟

با اخم نگام میکنه:

– بگی بخواب فردا دادگاه داری مثلا..‌ فضول !

میخندم..‌ عمو فریدون با سینی آبمیوه و کیک میرسه… کنارم میشینه و میگه:

– بهتری؟

– بله ممنون!

زیر لب خوبه ای میگه و رو به ارشام میگه:

– بیا بشین ابمیوه بخور کم اونو بکش!

– میل ندارم!

اینو میگه و جلوی تلویزیون روی کاناپه دراز میکشه.

رمان عشق بی رحم بصورت آنلاین می باشد.

برای خواندن رمان عشق بی رحم در کانال زیر عضو شوید.

https://t.me/joinchat/AAAAAE2TH3sXhONFx8NztQ

3.4/5 ( 7 بازدید )

برچسب ها:++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

اینستاگرام ناول کافه به کانال تلگرام ناول کافه بپیوندید