رمان کافه https://romancafe.ir/wp-content/uploads/2011/05/icon1.png

دانلود رمان

https://romancafe.ir/wp-content/uploads/2019/02/00-1.gif
انجمن ناول کافه

دانلود رمان سلبریتی

در این مطلب از رمان کافه ، رمان سلبریتی را آماده کردیم.برای دانلود رمان سلبریتی به ادامه مطلب مراجعه کنید.

دانلود رمان سلبریتی

دانلود رمان سلبریتی

💢رمان سلبریتی
💢به قلم گیسو

خلاصه رمان سلبریتی :

دختری که بعد از هفت سال از زندان آزاد میشه و با دیدن شرایط نا به سامان زندگی خانواده اش… تصمیم میگیره در ازای پول برای گروهی کار کنه که ازش یه سری اطلاعات میخوان…
برای به دست آوردن این اطلاعات باید وارد زندگی مردی بشه و اعتمادش و جلب کنه…
ولی نمیدونه اون آدم یه بازیگر معروفه… یه سلبریتی 🖤

پارت اول رمان سلبریتی :

– اسمش دامونه! دامون پیران!
سرم پایین بود و همونطور که داشتم با نوک کفشم به پایه میز ضربه میزدم.. منتظر موندم تا ادامه اطلاعاتی که لازم بود داشته باشم و بده.. ولی سکوت یهوییش باعث شد سرم و بالا بگیرم.
با شک و تردید و تعجب بهم زل زده بود.. سرم و به دو طرف به معنی دقیق و کلیدی «چه مرگته؟» تکون دادم که پرسید:

– نمی شناسیش؟
شونه هام و انداختم و بالا..
– باید بشناسم؟

نگاه متعجب و سوالیش.. اینبار ساسان و که درست پشت سرم وایستاده بود نشونه گرفت. برنگشتم ببینم چه اشاره ای بهش کرد.. چون صداش در نیومد. ولی یارو دیگه چیزی نگفت و رفت سراغ مطلب بعدی:
– سی و یک سالشه.. تنها زندگی میکنه.. خونه اشم تو فرمانیه اس. تو کار…
– وایسا بینم..

با لحن تند و صدای بلندم ساکت موند و زل زد بهم که طلبکارانه گفتم:
– من با این نسناسای بالا شهری کاری ندارم. حالم از ریخت همه شون بهم میخوره.
خودکارش و گذاشت رو میز و دستاش و تو هم گره کرد..

– خب حالا میگی چی؟ بگردم واسه تو یه مورد پایین شهری پیدا کنم؟ ساسان این کیه برداشتی آوردی اینجا؟ از همین الآن بخواد چوب لای چرخ ما بذاره کلاهمون پس معرکه اسا!
ساسان بهمون نزدیک شد و کنارم وایستاد..

رمان های پیشنهادی دیگر :

دستش و گذاشت رو شونه ام و خطاب به اون یاروی پشت میزی که فامیلیش ملاشمس الدینی بود و هیچ جوره تو دهن من نمیچرخید گفت:

– به جون خودم نباشه به جون شما بهتر از این نمیتونی پیدا کنی واسه این کار. اصل جنسه!
دستش و از رو شونه ام پس زدم و جوری که فقط خودش بشنوه توپیدم:
– جنس عمته کره بز!

خنده اش گرفت ولی همچنان با جدیت زل زده بود به یارو که حالا اون واسه من طاقچه بالا گذاشته بود.
– مگه تو توجیهش نکردی که چیکار باید بکنه؟

– نه دیگه… گفتم همه رو خودتون براش توضیح بدید بهتره.
حوصله شنیدن اراجیفشون و نداشتم و خودم بین حرفاشون گفتم:

– ساسان فقط به من گفته باید یه سری اطلاعات که اصن نمیدونم چی هس از یه بابایی به جیب بزنم و بیارم واسه شما. بعدشم شما رو به خیر ما رو به سلامت. غیرِ اینه؟
تکیه اش و داد به صندلیش و با لبخندی که بدجوری رو اعصابم بود گفت:

– نه.. دقیقاً همینه! منتها واسه این کار باید ریخت اون بالا شهری ها رو تحمل کنی.

لپام و باد کردم و بعد از چند ثانیه نفس کلافه ام و فرستادم بیرون.. چاره چی بود؟ تو موقعیتی نبودم که خودم بخوام شرایط کاریم و اونجوری که دلم میخواد انتخاب کنم.

اگه همینم از دست میدادم معلوم نبود کار خودم و خانواده ام به کجا کشیده میشه.
مگه آدمی با شرایط اسف بار زندگی من.. به جز این دیگه چه موقعیت اوکازیونی واسه کار و پول درآوردن.. اونم به این مبلغ پیدا میکرد؟

– خیله خب.. یه گِلی میگیرم به سرم.. تو بقیه اش و بگو!
– داشتم میگفتم.. طرف تو کار بسته بندی و پخش و فروش پودر و قرص و آمپولای بدنسازیه.. از همونا که دو سوته هیکل و میکنه شکل آرنولد.
– خب؟ دخلش به شما چیه؟

– دخلش فقط به ما نیست.. به همه مردمه. چون اون یارو.. داره داروهای تقلبی درست میکنه و میده دست جوونای مردم.

رمان سلبریتی بصورت آنلاین می باشد.

برای خواندن رمان سلبریتی در کانال زیر عضو شوید.

https://t.me/joinchat/AAAAAD7lB4SiJ9BfIrqaZg

5/5 ( 2 بازدید )

برچسب ها:++++++++++++++++++++++++++++

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

اینستاگرام ناول کافه به کانال تلگرام ناول کافه بپیوندید