رمان کافه https://romancafe.ir/wp-content/uploads/2011/05/icon1.png

دانلود رمان

https://romancafe.ir/wp-content/uploads/2019/02/00-1.gif
انجمن ناول کافه

دانلود رمان آنیتا به قلم حدیثR

در امین مطلب از رمان کافه ، رمان آنیتا به قلم حدیثR را آماده کردیم . برای دانلود رمان آنیتا به قلم حدیثR به ادامه مطلب مراجعه کنید.

دانلود رمان آنیتا به قلم حدیثR

دانلود رمان آنیتا به قلم حدیثR

ژانر :عاشقانه ،طنز ،کلکلی و یه ذره غمگین

 

خلاصه رمان آنیتا :

تو قصه ما خبری از دختر خوشکل و خوش اندام و پولدار نیست😕
آنیتای قصه ما
دختری شر و شیطون با یه چهره معمولی و در عین حال ساده دل و روستایی که برای اینکه بتونه پیشرفت کنه با هزار امید و آرزو به شهر اومده …
ولی بخاطر سادگیش گیر یه پسر مغرور و جاه طلب و هوس باز میافته

بخشی از پارت اول رمان آنیتا برای معرفی :

نیتا …

روزنامه رو با حرص پرت کردم روی تخت_اه انگاری همه مملکت دکتر و مهندس هستن
خو لامصبا شاید یکی خواست از صفر شروع کنه باید کیو ببینه!!
با این وضع من باید آرزوی زندگی شهری توی گور ببرم..

آتنا_خب همینجا پیشرفت کن..

پوزخند زدم_کنار گاو و گوسفندا؟!

اخم کرد_نخیر..ولی تو روستا هم خیلی موقعیت های شغلی هست..
همین عالم خانوم ببین از پرورش قارچ چقد سود میکنه..

چپ چپ نگاهش کردم_اون کارا باید سرمایه داشته باشی…
نه مثل من که هیچ پولی ندارم…
خودش روی تخت انداخت_دیونه ای دیگه…
یهووو سیخ نشست_فهمیدم..

_چیو؟؟

چشمکی زد_اینکه چجوری پولدار بشی بدون هیچ دردسری

خوشحال کنارش نشستم_خب خب..؟

چشم هاشو گردوند:
– یه راهی که بتونی ب همه آرزوهات برسی

با حرص نگاهش کردم: می نالی یا نه؟

تند تند سر تکون داد:
– وای فکر کن بری خارج برای ماهم دعوت نامه بفرستی

چشم غره ای بهش رفتم:
– جون ب جونت کنن بچه حرف بزن

خندید ازروی تخت بلند شد آروم آروم قدم برداشت_تنها راهش اینه که…

عصبی غریدم_اینه که؟؟

دستش روی دستگیره در گذاشت_ با همین مظفر ازدواج کنی..
درسته عقل نداره ولی به جاش خانوادش خیلی پولدار هستن…

سریع از اتاق بیرون رفت
پشت سرش دویدم_خیلی خری الاغ…

پرید توی اتاقش و در بست
لگد محکمی به در اتاق زدم_میای بیرون که یه مظفری نشونت بدم…

غرغر کنان به سمت سالن رفتم ..

طبق معمول مامان توی آشپزخونه مشغول پخت و پز بود

صبح تا شب زحمت میکشید تا بتونه پول پس انداز کنه برای جهیزیه من و آتنا…
زندگی خیلی ساده ای داشتیم
ولی درعین حال صمیمی و شاد…

پاورچین پاورچین به سمتش رفتم دستام برای قلقلک دادانش جلو بردم که یهو یکی منو از پشت سر بغل کرد ترسیده جیغ زدم
که…

رمان آنیتا بصورت انلاین می باشد.

برای حمایت از نویسنده و خواندن رمان آنیتا در کانال زیر عضو شوید.

https://t.me/shikepiik

 

رمان های پیشنهادی :

5/5 ( 3 بازدید )

برچسب ها:+++++++++

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

اینستاگرام ناول کافه به کانال تلگرام ناول کافه بپیوندید