رمان کافه https://romancafe.ir/wp-content/uploads/2011/05/icon1.png

دانلود رمان

https://romancafe.ir/wp-content/uploads/2019/02/00-1.gif
انجمن ناول کافه

در این پست از سایت کافه رمان، رمان آرامش را آماده کردیم. برای دانلود رمان رمان آرامش در ادامه مطلب با ما همراه باشید.

دانلود رمان آرامش

دانلود رمان آرامش

رمان: آرامش

نویسنده: Moon girl

ژانر: عاشقانه

خلاصه:

داستان راجع به زن و شوهریه که به خاطر بیماریه زنه نمیتونن بچه دار بشن! ولی این شیوا خانوم که عاشق بچه اس، به شوهرش اصرار میکنه که هرجوری هست بچه دارشن، کاوه هم برخلاف میلش مجبور میشه!(یا بهتره بگم شیوا مجبورش میکنه!)ولی داستان تو اینجا خلاصه نمیشه یعنی اصلا نمیشه! بگـــــم؟! باشه میگم! شیوا سر زا میمیره یعنی بچه رو نجات میدنکاوه از دخترش بیتا متنفرهبا اینکه بیتا ثمره عشقشونه ولی کاوه ، بیتا رو مقصر مرگ همسرش میدونه و به خاطر اینکه دردِ، مرگ عشقش رو فراموش کنه به دوستای نابابش روی میارهکاوه معتاد میشه و بیتا تا به خودش میاد می بینه تلخی تمام زندگیشو فرا گرفتهبیتا میشه دختری از جنس سنگبا قلبی از جنس شیشه، یه دختر خوش ذات و بی تجربه و خام تو این دنیای خطرناکبیتا دوستی به نام هانیه داشتههانیه یه مشکلی براش پیش میاد ولی به دلیل اینکه دختر دل رحمیه مجبور میشه از بیتا که خیلی سخته کمک بگیرهاین دوتا سیم کارتاشونو باهم عوض می کنن و درواقع با اینکار جای بیتا و هانیه باهم عوض میشه و…

 

 

قسمتی از متن:

با دستای لرزونی که به زور سعی داشتم کنترلشون کنم کشورو باز کردم و چندتا لباس برداشتم و چپوندم تو کوله

پشتیمهمه وسایل مورد نیازمو هم ریختم توش و دوربین و موبایلم و دفترچه خاطرات مادرم رو هم برداشتم و دست

بردم سمت کمد و یه لباس از توش بیرون کشیدمهول هولکی تنم کردم و حتی نمیدونم چطوری دکمه های مانتومو

بستماینقدر عجله داشتم که نمی تونستم تمرکز کنمملافه ای از کمد در آوردم و سرشو پیچیدم دور میز توالتم و

یه گره محکم زدموقتی از محکم بودنش مطمئن شدم در پنجره رو باز کردم که تو همین لحظه صدای در زدن های

عصبی بلند شد

بابا  بیتا عزیزم چرا نمیای؟

باترس برای چند ثانیه به در خیره شدم و با صدایی که سعی داشتم نلرزه گفتم:

 الان میام…! وایسا یکم آرایش کنم

بابا  زودتر عزیزم! عاقد منتظره

ملافه رو پرت کردم پایینبه صدای در زدنا اهمیتی ندادمنگاهی به پایین کردمآب دهنمو قورت دادم و شالمو

یکم جلو دادم و از پنجره آویزون شدمصدای در شدید تر شدصدای داد بابا رو از پشت در می شنیدم

بابا  خبر مرگت بیتا چرا اینقدر لفتش میدی؟

با ترس پامو رو آجر گذاشتم و یکم رفتم پایینسرتا پام می لرزیدصدای شکسته شدن در خبر از این میداد که :

اولا بابام مثه چی عصبانیه! و دوماً الان میان اینجاسریع تر رفتم پایین به طوری که با یه لحظه غفلت نزدیک بود

پرت شم پایین از این سه طبقه

وقتی پاهای لرزونم زمین رو لمس کرد انگاردنیارو بهم دادنخیلی سریع مثه جت دویدم تا از کوچمون خارج

بشمصدای فرهاد  کسی که اگه الان فرار نمی کردم تا لحظات آینده به عقدش در میومدم  از پنجره اومد

پایینصدای بیتا، بیتاگفتناش کل کوچه رو برداشته بودبعضیا رو میدیدم که سرشونو از پنجره آوردن بیرون و

دارن نگاه می کننبا سرعت هرچه تمام تر می دویدمنفس کم آورده بودم و چشام داشت سیاهی میرفت ولی بازم

می دویدمسرمو به عقب چرخوندم، فرهاد به عقب برگشت

 

مطالب پیشنهادی

دانلود رمان دستان روزگار فاطمه احمدی

دانلود رمان شهربازی از allium

دانلود رمان رومنس

0/5 ( 0 بازدید )

برچسب ها:+++++++++++++++++++

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

اینستاگرام ناول کافه به کانال تلگرام ناول کافه بپیوندید